**تحلیل چند فیلم برتر آلفرد هیچکاک**
(( طناب )) يكي از قابل تامل ترين آثار تاريخ سينما است. اثري كه ارزش بارها و بارها ديدن را به خصوص براي اهالي سينما دارد. (( طناب )) را مي توان فرزند خلف زمان خودش دانست. زماني كه اوج نظريه هاي گوناگون زيبايي شناختي فيلم بود همانند نظريه هاي بازن و مانستربرگ و ... . هيچكاك هم براي اينكه ثابت كند از حال و هواي روشنفكري سينما دور نيست بر طبق نظريه معروف بازن درباره تدوين درون پلان و عمق ميدان فيلم معروف (( طناب )) را ساخت. تنها فيلم تاريخ سينما كه هيچ كاتي در آن نخورده است و بدون كمك از عامل مهمي به نام تدوين شكل گرفته است. تنها فيلم تاريخ سينما كه نيازي به تدوين ندارد. تمامي فيلم در يك زمان و مكان معين مي گذرد. فيلم بر پايه ي دكوپاژ كاملا دقيق هيچكاك صورت گرفته است. تمامي حركات دوربين از قبل حساب شده است و حدود شش ماه تمرين مداوم قبل از ساخت فيلم صورت گرفته است. دكورهاي متحرك ساخته شده و همه چيز طبق دستور هيچكاك آماده شده تا وي اولين فيلم رنگي خود را بر طبق نظريه هاي زيبايي شناسانه بسازد تا شايد در دل منتقدين جايي باز كند. ولي نه تنها در اين زمينه موفق نيست، بلكه با سردي منتقدان نسبت به اين فيلم بسيار پر زحمت رو به رو مي شود.
خيلي از منتقدين (( طناب )) را يك تئاتر تو قوطي مي خوانند و معتقدند كه هيچكاك كار خاصي روي نمايشنامه هنگامي كه آن را به فيلمنامه تبديل مي كرده است انجام نداده است، در صورتيكه اين طور نيست. اين تفكر از دكوپاژ دقيق و كاملا طرح ريزي شده ي هيچكاك ناشي مي شود. هيچكاك به سبكي ناباورانه با دكوپاژ اين فيلم، استادي خود را در تاريخ سينما ثابت كرده است. دكوپاژ فيلم آنچنان دقيق و پيچيده است، كه بسياري از بزرگان ادعا مي كنند اين فيلم چيزي جز تئاتر توي قوطي نيست.
دوربين در اين فيلم شخصيت ويژه اي دارد و براي حفظ يك دستي داستان از نشان دادن نماهاي P.O.V خودداري مي كند. در اين فيلم ما به عنوان تماشاگر در نظر گرفته شده ايم و شخصيت خود را به عنوان داناي كل و ناظر بر جريان تقريبا در همه جاي داستان حفظ مي كنيم . حركات دوربين در فيلم باعث ايجاد نوعي مكاشفه تصويري مي شوند و حالتي يكپارچه و يك دست به فيلم مي دهند.
فيلم بيمار رواني يكي از برترين آثار استاد است. فيلمي به تمام معني هيچكاكي و بر گرفته شده از يك موضوع كاملا هيچكاكي. فيلم با صحنه ي كوبنده ي آغاز مي شود ( صحنه ي اول پس از چند ديزالو براي مشخص كردن موقعيت، وارد يكي از اتاقهاي يك هتل مي شود ) و تماشاچي را خلع سلاح مي كند و به دنياي زيبا و لبريز از توهم هيچكاك مي برد.
در اين فيلم هيچكاك براي اولين بار در شيوه ي روايت گويي خود تغييراتي پديد مي آورد، يعني در جايي نيمه هاي فيلم شخصيت زن را عليرغم اينكه توانسته توجه تماشچيان را جلب كند مي كشد و نابود مي كند و شخصيت ديگري را جايگزين او مي كند. يعني در حقيقت ما تا صحنه ي قتل در حمام جانت لي را تعقيب مي كرديم، پس از كشته شد جانت لي، هيچكاك تماشاگر را به دنبال آن بازيگر ديگرش مي فرستد. آنتوني پركينز. ما حدود نيمي از فيلم را با اين آدم سپري مي كنيم و به سرنوشتش علاقه مند مي شويم و در پايان هيچكاك سعي دارد با يك شوك شديد ما را از فضاي خشن اثر جدا كند. فيلم بيمار رواني واجد بسياري از مشخصاتي است كه ساير آثار هيچكاك نيز آنها را دارا مي باشند نظير بازي با الگوي داستان پردازي، مادر فيلم بيمار رواني( 1960 ) عليرغم اينكه در فيلم حضور ندارد ولي فقط با همين حضور معنوي اش يكي از خوف انگيز ترين مادران هيچكاكي است. زني كه به راحتي مي تواند دست به قتل بزند و آدم ها را قرباني خودخواهي هاي خودش بكند. مادر فيلم بيمار رواني ، يك مادر مريض است كه ما به غير صدا هيچ اثر ديگري از او نداريم. شخصيتي به نام مادر در داخل آن خانه متروك و بزرگ و قصر مانند وجود دارد كه نقش موثري در رفتار و گفتار پسر جوانش نورمن ( آنتوني پركينز ) دارد. مهمترين علاقه ي نورمن تاكسيدرمي كردن پرندگان است، بعيد به نظر مي رسد يك آدم عادي به چنين كار وحشتناكي به عنوان سرگرمي نگاه كند. نورمن از جهان بدش مي آيد و از هر چه در آن است متنفر است. عشق زيادي كه به مادر نامهربانش داشته باعث شده نتواند بعد از پدرش حضور مرد ديگري را در خانه نپذيرد و هم مادر و هم آ، مرد را بكشد. وقتي مادرش را دفن مي كنند تحمل دوري از او را حتي براي يك شب ندارد. پس قبر مادرش را نبش كرده و جسد او را در آورده و چندين سال با جسد مادرش زندگي مي كند و طوري رفتار مي كند كه انگار مادرش زنده است و حتي در غالب او فرورفته ( در لحظات خاصي ) و با هم ( نورمن و مادرش ) صحبت مي كنند. يكي از مهمترين نكات فيلم بيمار رواني كه كمتر به آن پرداخته شده است، عشق است. نورمن عاشق مادرش است، به خاطر همين عشق او را مي كشد و بعد از او نمي تواند عاشق كس ديگري بشود. وقتي از ماريون ( با بازي جنت لي ) خوشش مي آيد مادر درون نورمن حسودي كرده و نمي خواهد كار به جاهاي باريكتر بكشد. در حقيقت نمي خواهد نورمن عاشق شود و مي خواهد نورمن را تا آخر عمرش تحت تسلط خود داشته باشد. به همين خاطر مادر درون نورمن بر نورمن واقعي پيروز شده و نورمن به شكل مادرش در مي آيد و ماريون را به قتل مي رساند. نورمن واقعا معتقد است كه ماريون به دست مادرش كشته شده، من كه حرف او را مي پذيرم شما چي ؟
بيمار رواني را مي توان فيلمي نو و پيشرو به حساب آورد. دوست ندارم در دام تعريف كردن پيشرو و نو محصور شوم. به اين دليل پيشرو محسوب مي شود كه در خيلي از جاها از قواعد سينماي كلاسيك پيروي نمي كند و آنها را زير پا مي گذارد. هيچكاك به صورت تدريجي به ما اطلاعات مي دهد . وي در ميانه ي فيلم ناگهان شخصيت اصلي فيلم ( ماريون )را مي كشد و شخصيت ديگري را محور فيلم قرار مي دهد كه بر حسب اتفاق در مسير حركت شخصيت اصلي قرار گرفته است. ماريون علاقه بسيار زيادي به تشكيل خانواده دارد. به همين خاطر پولي حدود چهل هزار دلار را از يكي از مشتريان صاحب كارش مي دزد. ما از اين دزدي كوچكترين احساس ناراحتي نمي كنيم. چرا از آن مشتري متنفر شده ايم. پيرمردي كه هنوز دست از عياشي بر نداشته و به ماريون كه مي تواند جاي دخترش باشد نظرهاي سو دارد. ماريون اين پول ر براي تشكيل خانواده مي خواهد. پول دزديه شده هم ناشي از يك ازدواج است ( پيرمرد براي دختر نو عروسش خانه مي خرد ). وي به شهري مي رود كه نامزدش در آنجا زندگي مي كند. در بين راه نسبت به كاري كه انجام داده احساس پشيماني مي كند چون شب و دير وقت به نزديكي آن شهر رسيده به متلي مي رود تا شب را در آنجا سپري كند. بعد از اينكه با نورمن حرف مي زند و شام مي خورد به اتاقش مي رود. در كوتاه ترين زمان ممكن هيچكاك با استفاده ي بسيار زيبا از تصوير و صدا پشيماني ماريون را نشان مي دهد و بدون اين كه كوچك ترين ديالوگي بگويد متوجه مي شويم كه قصد دارد برگردد و پول ها را پس بدهد. بعد از اينكه خيال ش راحت مي شود براي اينكه بار گناه را از روي دوشش پاك كند به حمام مي رود تا تن و روان خود را پاك كند ولي اين اجازه به او داده نمي شود. نورمن عاشق او شده و مادر نورمن دوست ندارد به غير از او زن ديگري وارد زندگي نورمن شود. به همين خاطر ماريون را مي كشد. نورمن هم به خاطر اينكه آثار جرم مادرش را از بين ببرد جسد ماريون را به مردابي برده و همراه با ماشينش غرق مي كند. در ادامه ما شاهد جستجوي كارآگاه و خواهر ماريون براي پيدا كردن او هستيم. در انتها وقتي پي مي بريم نورمن قاتل ماريون است و مادر نورمن چيزي جز اسكلت نيست ( البته در ظاهر و گرنه آن مادر بد اخلاق و غر و غرو در روان نورمن زنده است و همو قاتل ماريون است ) به جايي كه نسبت به نورمن احساس خشم و نفرت داشته باشيم. نسبت به او احساس ترحم و محبت مي كنيم. چرا كه او قرباني عشق خودش است.( صحبت هاي روان پزشك در آخر كار كاملا بيهوده و زايد است ) و ما براي عشق او احترام قائليم حتي اگر به مرگ بي گناهي منجر شده باشد. عشقي كه در آخر كار نورمن را كاملا تحت تاثير خود قرار داده و باعث استحاله ي شخصيت نورمن به مادرش شده است. در انتها ي فيلم ما با نورمن روبرو نيستيم. اين مادر نورمن جلويمان نشسته است.
مرد عوضي يكي از زيباترين فيلم هاي هيچكاك است. اين فيلم ساختاري مستند دارد و فارق از ساير مشخصات ويژه ي ساير فيلم هاي هيچكاك است. هيچكاك در اين فيلم به روايت كردن يك داستان واقعي در مكانهاي واقعي و با اشخاص واقعي ( بجز شخصيت هاي اصلي فيلم نظير بالسترو و زنش ) مي پردازد.
كدام منتقد يا تحليل گر مي تواند ثابت كند اين فيلم كاملا در رو است و در زير اين روايت ساده ي خطي چيز ديگري وجود ندارد. من ادعا مي كنم كه بالسترو ( با بازي زيباي هنري فوندا ) دزد واقعي است. او بوده كه به خاطر شرايط و دستمزد پاييني كه داشته دست به دزدي زده و به خاطر خانواده اش كه آن را خيلي دوست مي دارد مجبور شده كارهايي را انجام بدهد كه اصلا مايل به انجام دادن آنها نيست. آيا در بين آن همه شاهد هيچكدام متوجه تفاوتي كه ميان بالسترو و مردي كه در پايان فيلم است نمي شود. من كه عليرغم شباهتشان خيلي زود متوجه تفاوت ميان آن دو شدم چه برسد به كساني كه آن مرد متهم است از آنها دزدي كرده است.
بالسترو براي تامين كردن خانواده اش دست به دزدي از جامعه اي مي زند كه مانع پيشرفت او شده و او را مجبور به تحمل بدبختي و سختي كرده است. او حتي پول ندارد تا به زنش دهد كه از دندان درد رنج مي برد. آيا بايد اين شيوه زندگي يك هنرمند باشد. بالسترو براي حق طبيعي اش كه از او سلب شده دست به دزدي مي زند. حق زندگي . او و همسرش و بچه هايش حق زندگي كردن دارند. ولي اين حق به آنها داده نشده است. پس او مجبور است اين حق را از راه ديگري احقاق كند. از راهي كه شايد غير قانوني و حتي غير اخلاقي باشد ولي براي كسي در آن شرايط بد مالي اجتناب نا پذير است. بالسترو دزدي مي كند ولي وقتي كه دستگير مي شود سرگردان است. همو است كه نان آور خانواده است و با دزدي هاي كوچكي كه انجام مي دهد به گونه اي هر چند سخت چرخ زندگي خانوادگي را مي چرخاند. حالا كه او دستگير شده آيا خانواده اش از هم نخواهد پاشيد.؟چه كسي نان آور خانواده مي شود؟ مخارج خانواده از كجا تامين مي شود؟ همه ي اينها سوال هايي است كه ذهن خسته ي بالسترو براي آنها جوابي پيدا نمي كند. رز همسر بالسترو ( با بازي ورا ميلز ) تمام پس اندازش را خرج گرفتن وكيل براي بالسترو مي كند. اين كار براي بالسترو كشنده است. زنش به او ايمان دارد و براي آزادي او تمام پس انداز اندكش را كه براي مداواي دندانش كه مدتهاي زيادي درد مي كرد كنار گذاشته بود خرج گرفتن وكيل مي كند. در تمامي صحنه هايي كه بالسترو در زندان است و يا در خيابان ها از خانه ي اين شاهد به خانه ي آن شاهد يا از محل كار اين شاهد به محل كار آن شاهد مي روند مي توان اين شرمندگي را در چهره ي شكسته شده ي بالسترو ديد.
تنها چيزي كه باعث نجات بالسترو مي شود عشق است. عشق زنش رز كه به بالسترو اطمينان دارد و همين اطمينان باعث بر آشفتگي شديد روحي و رواني او مي شود كه منجر به بستري شدن او در آسايشگاه رواني مي شود. براي يك مرد چه چيزي مي تواند ناراحتت كننده تر و خرد كننده تر از اين موضوع باشد؟
در انتها وقتي بالسترو مقابل چهره ي حضرت مسيح ايستاده از تمامي گناهانش توبه مي كند و آرزو مي كند كه اي كاش اوضاع به حالت عادي برگردد. ديزالو بسيار زيباي هيچكاك در اين صحنه شايد يكي از زيباترين ديزالوهاي تاريخ سينما باشد. مردي از انتهاي ذهن بالسترو مي آيد صورت حقيقي به خود مي گيرد و تمامي گناهان بالسترو را بر عهده مي گيرد.
در انتها هيچكاك باز ما را به جهان آرام بر نمي گرداند. بلكه به صورت خبري به ما اطلاع مي دهد كه رز پس از دو سال سلامت خود را باز يافته و به جمع خانواده اش باز مي گردد. آيا مي توانيم اطمينان داشته باشيم كه اين رز همان رز سابق است؟ مسلما نه بلاهايي كه سر اين آدم آمده همه ناشي از عشق فراواني است كه نسبت به همسرش داشته است و نمي توانسته تحمل كند به مردي كه در نظر او سر منشا و سر لوحه ي پاكي هاست تهمت ناروا بزنند به همين خاطر با دنياي واقعي دچاز تضاد شديدي مي شود كه در نتيجه وي را راهي آسايشگاه رواني مي كند. براي بالسترو اين اتفاق بسيار سخت تر از تحمل مجازات زندان است چون محبوبي را اذيت كرده كه عاشقانه دوستش دارد و اين نابخشودني ترين گناه در وادي عشق است.
شمال از شمال غربي را فلسفي ترين اثر هيچكاك مي دانند و شايد يكي از فيلم هاي برگزيده او به حساب مي آورند.
ولي من اصلا شمال از شمال غربي را دوست نداشته و ندارم. فيلم بسيار زيبايي است ولي در مقابل فيلمهاي ديگري از اين استاد نظير (( سرگيجه )) ، (( بدنام )) ، (( مرد عوضي )) و ... واقعا فيلم تفريحي و كوچكي به نظر مي رسد.
مردي از فضاي عادي و بي هيجان زندگي روزمره اش خسته شده و آرزو مي كند حادثه اي در زندگي اش اتفاق كند كه او از اين همه روزمرگي نجات دهد. بلافاصله سير حوادث منطقي و غير منطقي بر سر او جاري مي شود به حدي كه فرصت فكر كردن را از تماشاگر مي گيرد. سير حوادث ريز و دشت و منطقي و غير منطقي به حدي سريع است كه نفس تماشاگر را بند مي آورد. زيبا ترين سكانس شمال از شمال غربي خيلي دور از واقع است. سكانسي كه با هواپما تورنهيل را مي خواهند بكشند بسيار غير قابل باور و غير منطقي است. البته اين را بايد اضافه كنم اين غير قابل باور بودن و غير منطقي بودن در چند بار اول قابل فهم نيست و رمز موفقيت استاد نيز همين است. او حوادث غير منطقي در فيلم هايش را به نحوي مطرح مي كند كه براي تماشاگر عادي سينما قابل باور باشد و حتي در بارهاي اول براي تماشاگران حرفه اي سينما هم پنهان است. آيا كشتن يك آدم در صحراي به آن وسيعي با فرستادن قاتل حرفه اي كه خود را كاپلان معرفي كند راحت تر و مطمئن تر و حتي ساده تر و بي سر صدا تر نيست؟
مسلما اين طور است. پس چرا هيچكاك اين كار را انجام نمي دهد؟ منطق هيچكاك منطق فيلم است نه واقعيت به همين خاطر براي آنكه تماشاگر را شگفت زده بكند در عين حاليكه هيجان زيادي خلق مي كند چاره اي جز اين نداشته كه از يك هواپيما سود جويد.
شمال از شمال غربي يك فيلم ساده و سر راست است و براي زمانه ي خودش عالي بوده و براي امروز هم يكي از بهترين آثار كلاسيك تاريخ سينما محسوب مي شود اما در پرونده ي فيلم سازي هيچكاك يك شوخي تصويري زيبا محسوب مي شود.
از زيباترين فيلمهای هيچكاك و تاريخ سينما. فيلمي كه هنوز عليرغم گذشت 45 سال از زمان ساختش هنوز يكي از برترين و موثرترين آثار تاريخ سينما محسوب مي شود.
سرگيجه شعر تصويري عاشقانه اي است كه مسلما كس ديگري جز هيچكاك قادر به ساختش نبوده است. هيچكاك شاعر تصاوير زيبا و ناب است. استادي و ي در زمينه فيلمسازي را تنها با اين فيلم مي توان بطور كامل متوجه شد.
منتقدان هيچكاك كه از كوچكترين اشتباهش نمي گذرند آيا مي توانند اين فيلم زيبا را رد كنند آن هم به دليل اينكه (( مهم ترين فول تاريخ سينما را دارد )) . كدام فول ؟ اگر مهم ترين فول تاريخ سينما اين فول باشد ( صحنه اي كه مادلين وارد كليسا شده و در را باز مي گذارد، در صحنه بعد كه اسكاتي مي خواهد وارد ساختمان شود در بسته شده است ) پس تاريخ سينمايي شاهكار داريم كه اين مشكل راكوردي كوچك بزرگترين فول تاريخ سينماي آن است. بله قبول دارم در كار هيچكاك اين فول تو چشم مي زند چرا كه وي بزرگترين كارگردان تاريخ سينما است ولي اين فول در حدي نيست كه بزرگترين فول تاريخ سينما لقب بگيرد. به قول يكي از دوستانم (( وقتي يك كاغذ پر از لكه هاي ريز و درشت سياه باشد، يك لكه كوچك سياه اصلا به چشم نمي آيد ولي در يك كاغذ كه سفيد و تميز است همان لكه ي كوچك تو چشم مي زند )) بله اين فول در اين اثر جاودانه ي هيچكاك وجود دارد و به چشم مي آيد، چون كه ما از استادي چون هيچكاك انتظار چنين اشتباهي را نداشته و نداريم. وگرنه اين فول آنقدرها هم بزرگ نيست.
سرگيجه دادگاهي براي روح انسان ها است . دادگاهي متعالي كه متهمين آن وجدان هاي ما انسانهاست. هيچكاك در اين فيلم وجدان ما را به چالش مي خواند و بعيد است كسي از اين چالش موفق بيرون آيد. هيچكاك قاضي بي رحمي است براي كوچكترين گناه اشد مجازات را در نظر مي گيرد. هنگامي كه مادلين قلابي به خود اجازه مي دهد با نقش بازي كردنش مادلين حقيقي از زندگي محروم شود حق ندارد ديگر راحت و آسوده به زندگي ادامه دهد. وقتي كار او باعث مي شود تا اسكاتي دچار بحران روحي و بيماري رواني گردد حق ندارد عليرغم اينكه عاشق اسكاتي است با اسكاتي لحظات خوشي را داشته باشد. ( در تمام نيمه ي دوم فيلم هر وقت كه مادلين و اسكاتي براي تفريح بيرون رفته اند ناراحتي پيش مي يايد كه مانع لذت بردن آنها بخصوص مادلين مي شود )
مادلين باعث شده تا ميج از اسكاتي دور شود. ميچ نامزد سابق اسكاتي كه در بدترين شرايط روحي و رواني ياري رسان اسكاتي بوده و در هيچ شرايطي او را ترك نكرده است. مسلما مادلين وقتي هم دل ميج را مي شكند و هم باعث آشفتگي شديد روحي اسكاتي مي شود آن هم فقط به خاطر پول اين حق را ندارد كه با اسكاتي خوشبخت شود هر چقدر هم كه مي خواهد عاشق اسكاتي باشد.
ولي آيا مجازات مادلين مرگ است ؟ راه ديگري وجود ندارد؟ در دادگاه هيچكاك كسي كه باعث از بين رفتن يك نفر ( هرچند به صورت غير مستقيم ) و ناراحتي روحي دو نفر مي شود حق خوشبختي ندارد و بايد مجازات شود كه هيچكاك عادل مجازات مرگ را براي او در نظر مي گيرد . ما هم به راي قاضي عادل دادگاه احترام مي گذاريم و اعتراضي نمي كنيم هرچند كه در قلبمان خواستار رسيدن اسكاتي و مادلين به هم باشيم تا هر دو به سعادت و آرامش برسند. ولي اعتراض فايده اي ندارد . هيچكاك شديدا آدم يك دنده و حرف نشنويي است.
در انتها وقتي مادلين مي ميرد در نگاه اسكاتي يك گونه ابهام خاص وجود دارد. سوالي كه او از تقدير مي پرسد : (( آيا بايد اينگونه مي شد؟ )) . آيا واقعا بايد اينگونه مي شد ؟ بله. تنها راه ممكن اين بود. چرا كه گناهكار به مجازاتش رسيد و اسكاتي به مكاشفه اي دست پيدا كرد كه باعث تحول شديد روحي در او شد. ( نمونه عيني اين تحول را مي توان سرگيجه ي اسكاتي در هنگاميكه در نيمه ي اول فيلم از پلكان برج بالا مي رود ديد ولي در انتهاي فيلم وي ديگر اين سرگيجه را ندارد .)
هيچكاك فيلم را بدون عنوان بندي پاياني و تنها با يك فيد تمام مي كند. چرا كه را تفكر و انديشه را براي تماشاگر باز مي گذارد. هر كسي مي تواند براي خودش داستان اسكاتي را تمام كند و من اينگونه تمامش كردم (( اسكاتي به پيش ميچ باز مي گردد ولي او را با شوهر تازه اش مي بيند. به كاري كه هميشه دوست مي داشته باز مي گردد البته نه تحت لواي نيروي پليس. بلكه تحت عنوان كارآگاه خصوصي _ كارآگاه خصوصي جان فرگوسن _ و اين با نگاهي ديگر به زندگي پيدا مي كند ).
(( بدنام )) يكي از بهترين عاشقانه هاي تاريخ سينما و يكي از بهترين آثار هيچكاك است. اثري كه عليرغم پرداخت به صورت يك تريلر جاسوسي در بسياري از صحنه ها به يك ملودرام عاشقانه تبديل مي شود. پرداخت عاشقانه در زير حالت جاسوسي فيلم نه تنها باعث جذابيت فيلم شده بلكه تبديل به نوعي بازي در بازي شده است. زني كه اصالت آلماني دارد عليرغم اينكه پدرش را آمريكاييها به زندان محكوم كرده اند فقط به خاطر عشق به يك جاسوس آمريكايي حاضر مي شود بر ضد هموطنان خود اقدام كند و حاضر مي شود تمام آرمانهاي كه پدرش به خاطر آنها مبارزه كرده و به خاطر آنها به زندان افتاده است را زير پا بگذارد. آليشيا( اينگريد برگمن ) حتي حاضر است براي رضاي معشوق دولين ( كاري گرانت ) و به خاطر وظيفه اي كه بر عهده ي دولين است با مرد ديگري ازدواج نمايد. وي مجبور است عليرغم احساسات باطني خود خود را عاشق سباستين ( كلود رينز ) كه در حقيقت مامور نازي ها است نشان دهد تا اطلاعاتي را كه دولين از او مي خواهد به دست آورد. به قول پاسكال بونتيزر ْ مسئله حائز اهميت در بدنام اين نيست كه بطري هاي شراب، حاوي مواد معدني هستند، بلكه اين است كه شراب در زيرزمين قرار دارد، كه در زير زمين با كليد قفل مي شود، كه كليد نزد شوهر است، كه شوهر دلباخته ي همسرش است، كه همسر مرد ديگري را دوست دارد، كه مرد مي خواهد بداند در زير زمين چه چيزي وجود دارد.ْ
بله مسئله ى حائز اهميت در بدنام جاسوسي نيست بلكه عشق دو مرد به يك زن واحد است، عشق مخربي كه براي هر دو عاشق چيزي جز دردسر و پريشاني به همراه نمي آورد. عليرغم اينكه ((بدنام)) را ملودرامي با پاياني خوش به حساب مي آورند اين فيلم داراي پاياني خوش و خوشايند نيست. سباستيني كه براي تماشاگر محبوب و مورد قبول است ( حتي بيشتر از دولين ) در پايان در دام مامورين آلماني گرفتار مي شود. دوليني كه مستوجب تنبيه است در آخر بدون كوچكترين تنبيهي به عشقش كه آنرا فداي وظيفه كرده است ( درست برعكس سباستين كه وظيفه را فداي عشق مي كند ) مي رسد و آليشيا زني منفعل كه حتي وقتي مي فهمد دارد توسط مادر سباستين مسموم مي شود هيچ عكس العملي از خود نشان نمي دهد و به تقدير خود تسليم مي شود در پايان توسط دولين نجات پيدا مي كند با وجود اينكه سلامتي او براي تماشاگر مسجل نمي شود. در انتها تماشاگر از نجات آليشيا خوشحال است ولي از اينكه دولين بدون اينكه كوچكترين تنبيهي شود به آليشيا مي رسد ناراحت و از اينكه مرد عاشق و مهرباني چون سباستين به دست مامورين آلماني مي افتد ( كه ما مي دانيم مجازاتش مرگ است ) شديدا دلگير مي شود. آيا با اين پايان مي توان اين فيلم در دسته ي ملودرام هاي با پايان شاد دسته بندي كرد؟ مي توان به آينده ي آليشيا و دولين اميدوار بود؟ آيا ديگر دولين آليشيا را به آغوش كس ديگري نخواهد انداخت تا براي او اطلاعات كسب كند؟ و هزار سوال ديگر كه بي پاسخ مي ماند و ما را درباره ى پايان خوش فيلم به شك مي اندازد.
درونمايه فيلم برخلاف ظاهرش كه مبتني بر روابط علي و معلولي افراد است كاملا بر روابط احساسي اشخاص استوار است. در ظاهر سباستين دوست پدر آليشيا است و قبلا از او خواستگاري كرده ولي جواب منفي شنيده است. پس زمينه ي عشقي بوجود آمده در ظاهر بين اين دو كاملا تعريف مي شود. دولين به عنوان يك مامور وارد خانه ي آليشيا شده و در مهماني او شركت مي كند و در زماني كه آليشيا مست است خود را به او نزديك مي كند و اطلاعاتي را از او كسب مي كند كه شايد در زمان هوشياري نمي توانست به آنها دست يابد و در حقيقت آليشيا در معذوري قرار مي دهد كه يك طرف آن عشق است و طرف ديگر حرفي كه به دولين زده و دوست ندارد از آن كوتاهي كند و حتي در جايي كه آليشيا با جاسوسي مخالفت مي كند دولين صفحه ي ضبط شده رو روي گرامافون مي گذارد كه آليشيا با پدرش بحث مي كند و خود را يك آمريكايي معرفي مي كند نه يك آلماني و معتقد است چون در آمريكا متولد شده است پس ذاتا يك آمريكايي است و طرفدار منافع آمريكا مي باشد نه آلمان و حاضر نيست حتي به خاطر پدرش براي آلمانها جاسوسي كند. به همين خاطر آليشيا مجبور به جاسوسي براي آمريكا مي شود و در حقيقت به آرمان پدرش خيانت مي كند. روابط دولين و آليشيا نيز در ظاهر كاري است و تعريف شده. دولين مسئول مستقيم آليشيا است و آليشيا زير نظر او كار مي كند. آليشيا عشق خود را به دولين نشان مي دهد ولي چيزي از او نمي بيند و اين موضوع او را سرخورده مي كند و او خود را كاملا وقف كاري مي كند كه نه تنها هيچ علاقه ي به آن ندارد بلكه از آن متنفر است و فقط چون در جريان بازي است نمي تواند دست از بازي بردارد. وي در حقيقت با غرق كردن خود در كار سعي در پنهان كردن عشق خود نسبت به دولين و سرخوردگي ناشي از آن دارد. دولين هم با پنهان كردن خود در زير چهره اي خشك و جدي سعي در پنهان كردن عشق خود نسبت به آليشيا و عصبانيتي كه نسبت به مجموعه كارهايي كه صورت گرفته تا آليشيا را هر چه بيشتر از او دور كند ( همانند ازدواج سباستين با آليشيا ) دارد. سباستين شايد تنها آدمي است كه در بيشتر زمان فيلم بر پايه ي احساساتش عمل مي كند. او واقعا عاشق آليشيا است و هر كاري مي كند تا او را راضي نگاه دارد براي نمونه با مادرش كه يكي از وحشتناك ترين مادران هيچكاكي است ( به استثناي مادر فيلم بيمار رواني ) به خاطر آليشيا دعوا مي كند و بسياري از اختياراتي را كه قبلا مادرش بر عهده داشته به آليشيا واگذار مي كند در حقيقت خانمي خانه را از مادر مي گيرد و به آليشيا واگذار مي كند. و در پايان به سزاي عشقش مي رسد و در دامي كه مامورين آلماني براي او فراهم كرده اند گرفتار مي شود.
هيچكاك در پايان فيلم ما را با دنيايي كه در آن قرارمان داده تنها مي گذارد و بدون نتيجه گيري ما را رها مي كند بدون اينكه از سرنوشتي كه در انتظار آليشيا و دولين است با خبرمان كند و تنها سرنوشتي كه معلوم است سرنوشت غم انگيز سباستين است كه با وجود آنكه نشان داده نمي شود ما مطمئنيم كه سرنوشتي جز مرگ در انتظارش نيست. در حقيقت هيچكاك ما را در كابوسي كه ساخته تنها مي گذارد.
(( سرگيجه )) عاشقانه ترين عاشقانه ى تاريخ سينما است. فيلمي بسيار جذاب و دوست داشتني كه هنوز در تاريخ سينما نظيري پيدا نكرده است. فيلمي در ستايش عشق و در مذمت گناه. اين فيلم هم همانند فيلم (( بدنام )) عليرغم موضوع جنايي اش درباره ى رابطه ي بين افراد است. رابطه ي بين خير و شر. زشت و زيبا . نيك و بد. در بين تمام آثار هيچكاك (( سرگيجه )) شايد تنها اثري است كه از محدوده ي سينما خارج شده و به نوعي شعر تصويري بدل شده است. هيچكاك استاد سينماي ناب ( سينماي تصويري ) در اين فيلم با تصوير چه كارها كه نكرده است . هر فريم اين فيلم به اندازه ي ارزشمند و اثر گذار است كه از محدوده تعريف خارج شده است. قاب بندي هاي زيبا و بي نظير هيچكاك در اين فيلم اين فيلم را به اوج برده است به صورتي كه اگر دشمني و خصومت منتقدين نبود بي شك اين فيلم بهترين فيلم تاريخ سينما نام مي گرفت. جايي كه به حق متعلق به آن است. هيچكاك اگر تنها همين فيلم را در كارنامه ي شكوهمند فيلمسازيش داشت براي رساندن او به اوج قله ي فيلمسازي كفايت مي كرد در حالي كه وي شاهكارهاي ديگري چون (( پنجره ي عقبي ))، (( بدنام ))، (( بيمار رواني )) و ... را خلق كرده است. پس بي شك بزرگترين كارگردان تاريخ سينما كسي نيست جز سر آلفرد هيچكاك
(( سرگيجه )) واجد تمام مشخصات ساير فيلم هاي هيچكاك است. 1- عشق 2- تاكيد بر جزئيات 3- جنايت 4 - گناه 5- مجازات گناهكار 6- بر هم خوردن تعادل در زندگي روزمره ي افراد 7 - تغيير در شخصيت افراد در انتهاي فيلم
(( سرگيجه)) يك كابوس به تمام معني براي تماشاچيان حرفه اي سينما محسوب مي شود. تمام كساني كه بار اول فيلم را ديده اند مات و مبهوت تا چند ثانيه از جايشان تكان نخورده اند و بعد تا چند وقت درگير حل و فصل موضوع فيلم بودند. مگر مي شود در آخر كار كه همه چيز به خوبي و خوشي در حال تمام شدن است در چند پلان آخر فيلم كاملا سرنوشتي را كه توسط تماشاچيان براي دو شخصيت ساخته شده عوض كرد. براي مثال همانند فيلم (( شمال از شمال غربي )) كه هيچكاك در سكانس آخر بعد از بحران پر هيجاني ( آويزان شدن قهرمانان فيلم از كوه راشومور ) يك راست به مرحله ي حل و فصل كات مي زند ( جايي كه قهرمان مرد دست قهرمان زن را گرفته و به بالاي تخت خواب قطار مي برد). اما در سرگيجه اينگونه نيست. بعد از استحاله ي شخصيت جودي به شخصيت مادلن ( هر دو با بازي كيم نوواك ) به خواست اسكاتي ( جيمز استيوارت )، تماشاگر انتظار پاياني خوش را بعد از دو ساعت دلهره و تعليق و جا به جايي مكرر شخصيت ها دارد. ولي هيچكاك بر خلاف انتظار تماشاگر عمل مي كند و زن را به مجازات گناهي كه انجام داده مي رساند.
حالا يك سوال پيش مي آيد. هيچكاك كارگرداني كه مشهور به سرگرمي ساز است چرا با اين كه مي توانست براي اين فيلم پاياني خوش براي آن در نظر بگيرد و در نتيجه تماشاچيان بيشتري را جلب كند، ولي اينكار را انجام نمي دهد؟
اين سوال يك جواب بيشتر ندارد و آن اين است كه گرچه تماشاگر براي هيچكاك اهميت زيادي دارد، ولي اين باعث نمي شود كاري را انجام دهد كه مورد پسندش نبوده و دوست ندارد به خاطر جلب تماشاگر دست به خيلي كارها بزند. درست بر خلاف تهمتي كه منتقدينش به او وارد مي كنند!!!!!!!!!!!!
با تشکر از سایت : www.iranclassic.com
نظرات شما من را در پیشبرد اهداف کمک میکند.
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام منبع بلا اشکال است .
نوشته شده توسط حسام ذکا خسروی در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 0:46 موضوع | لینک ثابت
مايکل نای من، آهنگساز مينیماليست
پرويز جاهد
در برنامه اين هفته به معرفی يکی از مهم ترين و فعالترين آهنگسازان بريتانيا و يکی از چهرههای مطرح موسيقی فيلم امروز میپردازم: مايکل نای من(Michael Nyman)، آهنگساز، پيانيست، اپرانويس و موزيکولوژيست مينیماليست انگليسی و کسی که برای نخستينبار واژه مينیماليسم را وارد دنيای موسيقی کرد.
در اين برنامه قسمتهايی از مشهورترين آثار نای من برای سينما مثل غرق شدن به ترتيب شماره، قرارداد طراح، کتاب پراسپرو و پيانو را خواهيد شنيد.
نای من متولد 1944 لندن است. تحصيلاتش را در زمينه موسيقی در رويال آکادمی آو ميوزيک(Royal Academy of Music) لندن به اتمام رساند و به ساختن موسيقیهای اکسپريمنتال پرداخت اما به خاطر انتقاداتی که به کارهايش شد، ساختن موسيقی را رها کرد و ترجيح داد به عنوان موزيکولوژيست به تحقيق و پژوهش در زمينه موسيقی بپردازد. پس از آن درگير نوشتن نقد موسيقی برای نشرياتی مثل Spectator شد و نخستين کسی بود که در اين مجله در نقد کارهای کورنليس کارديو آهنگساز انگليسی از واژه مينی ماليسم در موسيقی استفاده کرد.
کارهای نای من حوزههای وسيعی از موسيقی از موسيقی سمفونيک و کوارتتهای زهی گرفته تا موسيقی مجلسی، اپرا، باله، رقص، موسيقی فيلم و موسيقی برای صحنه تئاتر را دربر میگيرد.
او برای اپراهای مشهوری چون مواجهه با گويا(Facing Goya) و مردی که زنش را با يک کلاه عوضی گرفت و بالههايی چون شاهزاده خانم ميلان و آواها و نغمههای دلانگيز Sounds and Sweet Airs موسيقی نوشته است.

تصویری از فیلم «غرق شدن به ترتيب شماره»
نای من در 1976 گروه موسيقی مايکل نای من(Michael Nyman Band) را برای اجرای نمايش کمپيلو(Campiello) اثر کارلو گولدونی نمايشنامهنويس ايتاليايی تشکيل داد که اولين آلبوم آنها در 1981 منتشر شد. وی همچنين با طراحان رقص(کورئوگرافر) مشهوری چون سيوبان ديويس، لوسيندا چايلدز، کارين ساپورتا و استيون پترونيو، همکاری داشته و برای کارهايشان موسيقی ساخته است.
نای من حتی برای گيمهای ويديوئی، نمايشهای مد و مراسم افتتاح يک قطار سريع السير نيز موسيقی نوشته است. اما شهرت او بيشتر به خاطر موسيقیهايی است که برای سينما ساخته است.
نای من تاکنون برای بيش از 70 فيلم موسيقی نوشته و با فيلمسازان مطرحی چون نيل جوردن، پيتر گرين اوی، جين کمپين، فولکر اشلندرف و مايکل وينتر باتم همکاری کرده است.
يکی از کارهای ابتکاری نای من، ساختن موسيقی برای فيلم مستند صامت ژيگاورتوف يعنی مردی با دوربين فيلمبرداری است که در سال 2002 در تالار رويال فستيوالهال لندن اجرا شد. فيلمی که به زيبايی و با طنز زندگی روزمره شهری و تحولات اجتماعی در اتحاد جماهير شوروی پس از پيروزی انقلاب اکتبر را تصوير کرده و يکی از شاهکارهای سينمای مستند به حساب میآيد.
مايکل نای من بيشترين همکاری را در سينما با پيتر گرين اوی، فيلمساز تجربی و پست مدرن انگليسی داشته و در 11 فيلم با او همکاری کرده است. همکاری او با گرين اوی از 1977 با فيلم..... شروع شد و تا فيلم کتاب پراسپرو ادامه پيدا کرد. قرارداد طراح، آشپز،دزد، معشوقه و همسرش، غرق شدن به ترتيب شماره و کتاب پراسپرو از جمله فيلمهای گرين اوی است که نای من برای آنها موسيقی ساخته است.
موسيقی موتزارت به عنوان يک منبع غنی و ارزشمند همواره برای نای من الهام بخش بوده و تاثير عميقی بر آثارش گذاشته است. وی برای ساختن موسيقی فيلم غرق شدن به ترتيب شماره(Drowning by Numbers) ساخته گرين اوی از يکی از قطعات موتزارت(Sinfonia Concertante in E Flat) الهام گرفت.

غرق شدن به ترتيب شماره(محصول 1988) بر محور سه قتل و زندگی سه زن قاتل بنا شده که نام هرسه آنها سیسی کال پيتز است و هرسه شوهرانشان را در آب غرق کردهاند. در طول فيلم شمارههای از يک تا صد به ترتيب بر پرده ظاهر میشود يا آنها را در پس زمينه فيلم میبينيم و يا از زبان شخصيتهای فيلم میشنويم.
صحنه غرق شدن هر يک از شوهران به گونهای مشابه سه بار روايت میشود و تماشاگر تمی را که نای من برای اين صحنه ساخته پس از هربار غرق شدن میشنود.
نای من برای ساختن موسيقی فيلم قرارداد طراح(The Draughtsman’s Contract) يکی ديگر از ساختههای گرين اوی از کارهای هانری پرسل الهام گرفته است. ساختار هارمونيک چندلايه موسيقی پرسل را میتوان در موسيقی نای من برای اين فيلم تشخيص داد. قرارداد طراح فيلمی است که بر مبنای تم قدرت و فريب ساخته شده است. هنرمندی قرن هفدهمی به نام نويل با خانمی به نام هربرت قراردادی میبندد که تعدادی طرح از نمای بيرونی ملک همسرش بزند و در مقابل آن خانم خود را به او تسليم کند.

کتاب پراسپرو، فيلمی بود که گرين اوی آن را بر مبنای نمايشنامه طوفان شکسپير ساخت. نمايشنامهای که پيش از گرين اوی قرار بود فيلمسازانی چون آلن رنه، اورسون ولز، اينگمار برگمن و آکيرا کوروساوا آن را بسازند. در اين فيلم جان گيلگاد بازيگر بزرگ تئاتر و سينمای بريتانيا در نقش شعبده بازی به نام پراسپرو ظاهر شده است. دختر يک شعبده باز تبعيدی به نام پراسپرو عاشق پسر دشمن او میشود اما نفس درونی شعبده باز او را متقاعد میکند که از فکر انتقام دست بکشد.
کتاب پراسپرو آخرين همکاری مايکل نای من با گرين اوی بود و نای من با توجه به فضای کلاسيک فيلم و با الهام از موسيقی کلاسيک جان دولند(John Dowland) آهنگساز انگليسی، موسيقی آن را ساخت. بخشی از موسيقی اين فيلم از کارهای قبلی نای من مثل يک زد و دو صفر(A Zed and Two Noughts) گرفته شده و تناسبی دقيق و هوشمندانه با فضای فيلم و کورئوگرافی خانم کارين ساپورتا دارد. به علاوه نای من از صدای سه زن خواننده با زمينههای مختلف موسيقی يعنی راک، اپرا و کاباره استفاده میکند. کتاب پراسپرو، يکی از مينی ماليستی ترين آثار مايکل نای من است.

تصویر روی جلد دی وی دی «پيانو»
اما با موسيقی فيلم پيانو ساخته جين کمپين فيلمساز استراليايی بود که شهرت نای من عالمگير شد. فيلمی که به طور مشترک با فيلم وداع با محبوبهام ساخته چن کايگه نخل طلای 1993 را به دست آورد. راجر ابرت منتقد فيلم آمريکايی آن را جذاب ترين داستان عاشقانه سينما خواند اما بل هوکز(Belle Hooks) منتقد فمينيست عليرغم ستايش فمينيستها از اين فيلم و تفسيرهای متعدد فمينيستی، آن را يک اثر نژادپرستانه دانست. فيلمی که آلبوم موسيقی آن به يکی از پرفروش ترين آلبومهای موسيقی فيلم بدل شد و بيش از سه ميليون نسخه از آن به فروش رفت.
پيانو با بازی درخشانهالی هانتر، هاروی کيتل و سم نيل، داستان ادا مک گرث، زن اسکاتلندی لالی است که پدرش او را مرد نيوزيلندی زمينداری به نام آليستر استوارت میفروشد. ادا نوازنده پيانوست و پيانوی خود را هم با خود به نيوزيلند میبرد اما شوهرش از اين کار او خوشش نمیآيد و پيانوی او را در قبال قطعهای زمين به همسايهاش جرج بين میفروشد. ادا معلم پيانوی جرج میشود و به تدريج رابطه جنسی و عاشقانهای بين آنها پيش میآيد. وقتی شوهر ادا به رابطه آنها پی میبرد، ابتدا ادا را در خانه حبس کرده و بعد يکی از انگشتانش را قطع میکند. سرانجام ادا و آليستر از هم جدا میشوند و ادا با جرج به سرزمين ديگری میرود. در صحنهای از فيلم، زمانی که آنها سوار بر قايق در دريا به طرف خانه جديد حرکت میکنند، ادا به انگيزه خودکشی خود را به همراه پيانو به درون آب میاندازد اما وقتی میبيند که دارد غرق میشود، منصرف شده و تصميم میگيرد زنده بماند.
موسيقی فيلم با توجه به فضای قرن نوزدهمی آن، حال وهوای موسيقی اين دوره را دارد. در عين حال نای من با توجه به مليت اسکاتلندی ادا، از موسيقی فولکلوريک اسکاتلندی نيز استفاده کرده است. ساز پيانو چنانکه موضوع فيلم اقتضا میکند، ساز محوری موسيقی فيلم است. سازی که در واقع بيانگر واکنشهای درونی، عاطفی و روحی زن لال و خاموش فيلم نسبت به جهان پيرامون اوست. زنی که تنها با پيانو حرف میزند.
نوشته شده توسط حسام ذکا خسروی در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 0:21 موضوع | لینک ثابت
آه برادر کجائی
پرويز جاهد
در برنامه اين هفته موسيقی فيلم، به موسيقی فيلم آه برادر کجائی ساخته برادران کوئن می پردازم.
اين فيلم محصول سال 2000 است و داستان آن در دهه سی آمريکا در عصر رکود اقتصادی و در ايالت می سی سی پی می گذرد. به همين دليل موسيقی اين فيلم ارتباط تنگاتنگی با موسيقی اين دوره و اين ناحيه آمريکا يعنی می سی سی پی دارد که يکی از خاستگاه های موسيقی بلوز و کانتری است. موسيقی اين فيلم در واقع ترکيبی رنگارنگ و بسيار جذاب از موسيقی های کانتری، بلوز بلوگرس و گاسپل است. تنظيم کننده آهنگ ها و ترانه های فيلم تی بون برنت است و بسياری از خوانندگان مشهور بلوز و کانتری مثل دن تيمسکی، جان هارت فورد، اليسن کراوس، جيلين ولچ، نورمن بليک، رالف استنلی و فر فيلد فور با آن همکاری داشته اند.
جز يکی دو ترانه مثل ترانه Big Rock Candy Mountain که مربوط به دهه سی است و هری مک کلين تاک آن را خوانده، بقيه قطعات جديدند ولی با حال و هوا و سبک موسيقی همان دوره اجرا شده اند.
آه برادر کجائی در واقع اقتباسی مدرن(برخی معتقدند پست مدرن) از داستان اديسه حماسه مشهور هومر افسانه سرای بزرگ يونان است. برادران کوئن، نقاط اصلی و مهم داستان هومر و برخی شخصيت های او را انتخاب کرده و در فضای می سی سی پی دهه سی قرار داده اند. اورت يوليسس مک گيل( با بازی جرج کلونی)، پيت و دلمر سه زندانی زنجيری اند که به کار با اعمال شاقه محکوم شده اند. آنها به اميد يافتن گنجی که اورت به دنبال آن است از زندان فرار می کنند و در راه با مرد سياه پوست نابينائی( تمثيلی پست مدرن از هومر) مواجه می شوند که به آنها می گويد که شانس در انتظار آنهاست اما نه آن شانسی که به دنبالش هستند.
آنها سفری اديسه وار را آغاز می کنند که پر از ماجراها و حوادث پرخطر و در عين حال جذاب و هيجان انگيز است. در راه و در گريز از دست قانون و زندان، آنها با شخصيت های مختلفی روبرو می شوند که برخی از آنها از داستان هومر آمده اند از جمله پريان دريائی، مرد کوری که فروشنده انجيل است و آنها را فريب داده و پولشان را می دزدد، مرد سياه پوستی که خواننده بلوز است و در مقابل گيتار روحش را به شيطان فروخته، و نلسون بچه صورت، گانگستری که از بانک سرقت کرده و تحت تعقيب پليس هاست.
شخصيت های فيلم با اينکه به ظاهر تک بعدی به نظر می رسند اما هريک حامل بينشی خاص نسبت به هستی و دنيای پيرامون خودند. دلمر و پيت نگرش متافيزيکی و مذهبی دارند در حالی که اورت دارای باورها و اعتقادات علمی و ماترياليستی است. او دلمر و پيت را آدم هائی احمق و خرافاتی می خواند. در واقع دلمر و پيت آدم های خوش قلب و ساده لوحی هستند که فقط خوبی ها و زيبائی های جهان را می بينند و زشتی های آن را ناديده می گيرند. اورت اما برای همه آنچه که برايشان اتفاق می افتد، توجيه علمی و منطقی می تراشد. او حتی وقتی برای نجات خود از اعدام با طناب دار دعا می کند و از خداوند کمک می طلبد، بعد از اينکه با آمدن ناگهانی سيل نجات می يابند، معجزه بودن آن را انکار می کند و همراهانش را به خاطر معجزه خواندن آن دست می اندازد.
برخلاف تصور رايج در سينمای هاليوود که اجرای موسيقی های قديمی در سينما طرفداری ندارد، موسيقی فيلم آه برادر کجائی يکی از مهم ترين عوامل موفقيت اين فيلم بوده و تاثير عميقی بر تماشاگران سينما گذاشته است به طوری که CD ساوند ترک آن بيش از 5 ميليون نسخه به فروش رفته است.
موسيقی اين فيلم جايزه گرمی را به عنوان بهترين آلبوم سال 2000 و بهترين موسيقی کانتری به دست آورده است. خصوصا برای ترانه I am a man of constant sorrow که کارتر استنلی آن را تنظيم کرده و دن تيمنسکی آن را با گروه ساگی باتم بويز می خواند. اين ترانه قبلا نيز توسط هنک ويليامز خواننده بزرگ موسيقی کانتری اجرا شده بود. در اين فيلم ورسيون های مختلفی از اين ترانه را می شنويم.
نوشته شده توسط حسام ذکا خسروی در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 0:19 موضوع | لینک ثابت
موسيقی فيلم: برنارد هرمن و دنيای وهمناک آلفرد هيچکاک
پرويز جاهد
برنارد هرمن
در اين برنامه به يکی از نوابغ ديگر عالم موسيقی فيلم يعنی برنارد هرمن می پردازم. قسمت اول مربوط است به آثاری که هرمن برای فيلم های آلفرد هيچکاک خلق کرده است.
برنارد هرمن در 29 جولای 1911 در نيويورک به دنيا آمد. پدرش مشوق او در فراگيری ويولون و تحصيل در رشته موسيقی بود. هرمن پس از فارغ التحصيل شدن از دانشگاه نيويورک به مقام رهبری ارکسترهای مجلسی رسيد. کارش را در راديو ابتدا با ساختن موسيقی برای برنامه راديويی جنگ دنياها ساخته اورسون ولز بر اساس رمان اچ جی ولز شروع کرد که در واقع شروع همکاری دو نابغه آينده عالم سينما بود و با فيلم همشهری کين شاهکار اورسون ولز و آمبرسون های باشکوه ساخته ديگر او تداوم يافت. پس از آن موسيقی فيلم شيطان و دنيل وبستر را برای ويليام ديترل ساخت که جايزه اسکار 1941 را نصيب او کرد. برخلاف بسياری از موسيقی دانان هم عصرش نگاه کاملا مدرنی به موسيقی فيلم داشت و از نخستين کسانی بود که استفاده از موسيقی الکترونيک را در ساختن موسيقی برای فيلم به کار گرفت(پرتره ای از جنی ساخته ديويد او. سلزنيک محصول 1948).
پس از آشنايی با آلفرد هيچکاک و ساختن موسيقی برای فيلم دردسر هری در 1955، دوستی عميقی بين او و هيجکاک به وجود آمد که تا سال ها (تا فيلم پرده پاره) ادامه پيدا کرد و حاصل آن موسيقی فيلم های مهمی چون: دردسر هری، سرگيجه، روانی، شمال از شمال غربی، مرد عوضی، مردی که زياد می دانست و مارنی است.
برنارد هرمن آهنگسازی صاحب سبک بود و ويژگی سبکی آثار او استفاده از موتيف های تکرار شونده کوتاه، ارکستراسيون های عالی و توانايی برای ساختن موسيقی برای يک کاراکتر است. واژه
هرمنسک(Hermanesque) از سبک ويژه و منحصر به فرد او می آيد و اکنون به يک واژه فرهنگ موسيقی فيلم بدل شده است. موسيقی هايی که هرمن برای فيلم های هيچکاک ساخته؛ مرموز، رعب انگيز، شوم و تهديد کننده اند. درست مثل صدايی است که از درون گور برمی خيزد. او آهنگساز خلاقی بود که دنيای هيچکاک را به خوبی می شناخت و با فضای ابهام آميز و سرشار از ترس، دلهره، سوء ظن، اضطراب، هيجان و تعليق فيلم های او آشنا بود و بر اساس همين فضای کابوس گونه و وهمناک فيلم های او برايش موسيقی می ساخت.
هرمن قادر بود با موسيقی، صحنه های قتل، خطر، معاشقه و يا احساسات مختلف مثل ترس، خشم، نا اميدی و گناه را با مهارت و چيره دستی ترسيم کند. فيلم سرگيجه يکی از مشهورترين فيلم های هيچکاک و يکی از بهترين آثار برنارد هرمن است. فيلمی که همواره به عنوان يکی از فيلم های منتخب منتقدان سينمايی غرب در ليست 10 فيلم برتر سينما بعد از همشهری کين قرار می گيرد و به نظر فرانسوا تروفو يکی از بهترين آثار سينمای کلاسيک آمريکاست(شخصا در ميان کارهای هيچکاک، سرگيجه را از همه کمتر دوست دارم).
مارتين اسکورسيزی در باره موسيقی سرگيجه گفته است:« موسيقی برنارد هرمن مثل گرداب گسترش می يابد و آدم را در خود غرق می کند». موسيقی ای که بيانگر شور و جنون عاشقانه، سرگيجه و کابوس های شخصيت اصلی فيلم يعنی اسکاتی فرگوسن(با بازی جيمز استوارت) است. هرمن تم اصلی اين فيلم را بر مبنای رقص آندلسی فندانگو ساخته که با الهام از علاقه مدلين(با بازی کيم نواک)، معشوق اسکاتی به يک پرتره اسپانيايی نوشته شده است. موسيقی همانند فضای فيلم، کيفيتی کابوس گونه و وهمناک دارد و به شکل دراماتيکی، وضعيت روحی روانی اسکاتی و عشق جنون آميز او را به مدلين توصيف می کند. يکی از ويژگی های موسيقی سرگيجه، موتيفی است که بر اساس صدای شيپورهايی که در دو طرف پل گلدن گيت سانفرانسيسکو قرار دارد ساخته شده، زمانی که مدلين خود را به درون رودخانه می اندازد و اسکاتی شاهد خودکشی اوست و به دليل ترس از ارتفاع نمی تواند جان او را نجات دهد.
فيلم روانی، نمونه ديگری از همکاری خلاقانه برنارد هرمن با آلفرد هيجکاک است. برنارد هرمن در اين فيلم بر خلاف فيلم های تريلر ديگر آن زمان، تنها از سازهای زهی برای انتقال ترس استفاده کرد. موسيقی اين فيلم بر اساس شخصيت شيزوفرنيک و ماليخوليايی نورمن بيتز(با بازی آنتونی پرکينز) ساخته شده و امبيانس کشيده، خشن، وحشتناک و در عين حال محزونی دارد و بيانگر دنيای سرد، بی روح و سياه و سفيد فيلم است. ديستنس های پيچيده و هارمونی تونال از ويژگی های موسيقی فيلم روانی و از مشخصات موسيقی فيلم های دهه شصت است و از سبک موسيقی فيلم های نوآر خصوصا کار ميکلوش روژا در فيلم غرامت مضاعف می آيد.
صحنه رانندگی ماريون(با بازی جنت لی) در شب زير رگبار تند باران و صحنه دوش حمام و قتل بی رحمانه ماريون به دست نورمن ديوانه از مشهورترين صحنه های فيلم روانی است. در صحنه رانندگی ماريون در شب، موسيقی تند و ريتميک برنارد هرمن با ريزش تند باران و حرکت جنون آميز برف پاک کن اتومبيل ماريون هماهنگی دقيقی دارد و ترس و اضطراب شديدی را که در چشمان او موج می زند به خوبی القا می کند، در عين حال که کيفيتی پيش گويانه داردو خبر از حادثه شومی می دهد که در انتظار ماريون است که با سرعت به ديدار مرگ می شتابد.
در صحنه دوش حمام نيز وقتی نورمن به ماريون در زير دوش حمله می برد و ضربه های چاقو را بر بدن او وارد می کند، موسيقی، جايگزين هرگونه افکت صوتی مثل صدای جيغ يا ضربه های چاقو می شود چرا که موسيقی ارکسترال هرمن کيفيتی افکتيو دارد و با حرکت تند و ديوانه وار آرشه ها بر روی سيم، صدای جيغ و ضربه های چاقو را تداعی می کند؛ يک آلگروی خوفناک و يک قطعه درخشان برای يکی از صحنه های فراموش نشدنی تاريخ سينما. گويا قرار بود هيچکاک ابتدا اين صحنه را بدون موسيقی بسازد اما بعد از شنيدن موسيقی تاثيرگذار برنارد هرمن بر روی آن تغيير عقيده داده است.
شمال از شمال غربی ماجرای يک تاجر نيويورکی به نام راجرتورن هيل است که با يک جاسوس اشتباه گرفته می شود و مجبور است تمام مدت از دست جنايتکاران و ماموران حکومت فرار کند. اين فيلم در واقع يک تعقيب طولانی است و مثل همه فيلم های هيچکاک سرشار از ابهام، دلهره و تعليق است. موسيقی برنارد هرمن نيز با درنظر گرفتن تمام اين عناصر دراماتيک ساخته شده. در اين فيلم هرمن برخلاف فيلم روانی، علاوه بر سازهای زهی از سازهای بادی نيز استفاده می کند. ارکستراسيون غير متعارف او در خدمت فضای اسرارآميز و پرسوء ظن فيلم است. موسيقی شروع فيلم حالتی انفجاری دارد و تکرار موتيف اصلی شکل پيچيده و نامتعارفی به خود می گيرد.
مردی که زياد می دانست محصول 1956نيز پلاتی شبيه شمال از شمال غربی دارد وداستان يک پروفسور آمريکايی و همسر اوست که ناخواسته درگير ماجرايی جاسوسی می شوند. يکی از صحنه های مشهور اين فيلم صحنه ای است که در تالار آلبرت هال لندن می گذرد، جايی که قرار است تروری سياسی در فاصله اجرای يک کنسرت که برنارد هرمن خود رهبری آن را به عهده دارد، انجام گيرد. دوربين هيچکاک آرام به طرف رهبر ارکستر می رود. ضربه های موسيقی شديدتر می شود. دوربين آرام به سازهای کوبه ای نزديک می شود و سرانجام روی يک نوازنده سنج مکث می کند و تماشاگر را درتعليق نواخته شدن ضربه سنج و شليک احتمالی گلوله به دنبال آن نگه می دارد. در اين صحنه، هيچکاک و برنارد هرمن درست از همان آغاز صحنه، از نظر صوتی و تصويری به تماشاگر می گويند که به چه چيزی توجه کند. قطعه ای است پرهيجان و مثل اغلب کارهای هرمن گيرا و تاثير گذار.
همکاری طولانی و پرثمر بين برنارد هرمن و آلفرد هيچکاک با فيلم پرده پاره از هم گسست چرا که هيچکاک دنبال موسيقی جز و پاپ بود در حالی که هرمن موسيقی ارکسترال را پيشنهاد می کرد. به اين ترتيب موسيقی او کنار گذاشته شد و موسيقی آهنگسازی به نام جان اديسون جايگزين آن گرديد. پس از آن هرمن به انگلستان رفت و در آنجا فرانسوا تروفو که عاشق فيلم های هيچکاک و موسيقی برنارد هرمن بود، او را برای فيلم فارنهايت 451 و عروس سياه پوش استخدام کرد.
موسيقی فيلم راننده تاکسی ساخته مارتين اسکورسيزی آخرين کار برنارد هرمن برای سينما بود که بلافاصله پس از ساختن آن درگذشت. او حتی فرصت آن را پيدا نکرد تا موسيقی خود را بشنود.
مطالب فوق برگرفته از سایت : www.RadioZamaneh.org
نظرات فراموش نشود
استفاده از مطالب این وبلاگ با درج منبع بلا اشکال است
نوشته شده توسط حسام ذکا خسروی در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 0:14 موضوع | لینک ثابت
مارتین اسکورسیزی
Martin Scorsese
مارتين لوچيانو اسکورسيزي
کارگردان، فيلمنامه نويس و تهيه کننده
همسر هلن موريس
متولد 17 نوامبر 1942، نيويورک
مقدمه:
يکي از مطرحترين و تحسينشدهترين کارگردانان پس از جنگ جهاني دوم که تا به امروز با وجود چندين بار نامزدي جايزه اسکار به آن دست نيافته است. موضوعات اصلي فيلمهاياش درباره جنايت، رستگاري و گناه و همچنين خشونت خاص جامعه آمريکايي هستند.
زندگينامه:
اسکورسيزي در فلاشينگ نيويورک و در خانوادهاي ايتاليايي آمريکايي به دنيا آمد. مارتين کودک نحيف و رنجوري بود که اکثر اوقات به خاطر بيماري آسم در خانه به سر ميبرد. مادر و پدرش که هر دو متولد 1912 بودند و هر دويشان هم در دهه نود از دنيا رفتند در آن زمان در صنعت پوشاک مشغول بودند و در همان مواقع بود که مارتين هواي سينما به سرش زد. به همين خاطر آرزوي اصلياش که کشيششدن بود رها کرد و از مدرسه علوم مذهبي مستقيما به دانشگاه فيلمسازي نيويورک رفت تا در سال 1966 مدرک تحصيلي اش را دريافت کند.
او پس از فارغالتحصيلي شروع به ساخت فيلمهاي کوتاهي کرد که مشهورترين اشان صورتتراشي بزرگ/ويتنام 67 (1967) بود که شخص بينامي را نشان ميداد که مشغول تراشيدن صورتاش است و آنقدر اين کار را ادامه ميدهد تا اين که صورتش پر از خون شده و در ادامه با تيغ گلويش را ميبرد. فيلم کنايهاي از مداخله آمريکا در جنگ ويتنام بود و نام ديگر فيلم نيز به همين علت بود «ويتنام 67». اين فيلم کوتاه با وجود نگرانيهايي که از لحاظ موضوعي ايجاد کرده بود اما با اين وجود نويد آينده روشني براي اين فيلمساز جوان ميداد.
اسکورسيزي در سال 1967 اولين فيلم بلندش با نام کي داره در مي زنه؟ را ساخت که يک فيلم سياه و سفيد با بازي هاروي کايتل و تدوين تلما شون ميکر بود. اتفاقا بعدها همين دو نفر به مدت طولاني همکارياشان را با او ادامه دادند. در اين فيلم کاملا سبک کاري اسکورسيزي و مضمون مورد علاقهاش که بعدها در خيابانهاي پايين شهر آن را ادامه داد واضح بود: همان زندگي خياباني ايتاليايي آمريکاييهاي نيويورک، تدوين سريع، موسيقي پسزمينه الکتريک راک و همان مرد نقش اول به دردسر افتاده.
در سالهاي دهه 70 او و فرانسيس فورد کاپولا، برايان دي پالما، جورج لوکاس و استيون اسپيلبرگ با يکديگر آشنا شدند که به «بچه هاي بداخلاق سينما» مشهور شدند. برايان دي پالما، رابرت دنيرو را به اسکورسيزي معرفي کرد و از اين زمان اين دو اسطوره سينما رابطه نزديکي برقرار کرده و در چندين و چند پروژه سينمايي با يکديگر همکاري کردند. همين وقت ها بود که مارتين به عنوان يکي از تدوينگران ووداستاک مشغول به کار و همانجا با بازيگر- کارگردان مشهور جان کاساوتيس نيز آشنا شد. اسکورسيزي به عنوان دوست و مرشد هميشگي کاساوتيس به شمار مي رفت.
مارتين در سال 1972 يک فيلم درجه ب، يک فيلم گنگستري مربوط به دوران رکود براي راجر کورمن ساخت با نام واگن درخشان. کورمن کسي بود که فيلمسازاني مثل فرانسيس فورد کاپولا، جيمز کامرون و جان سايلز را کارگردان کرده بود و اين فيلم کوچک با اين که کار مهمي در کارنامه مارتين نبود او را براي يک جور فيلمسازي ارزان و سريع آماده کرد و بعد از آن بود که يکي از مهمترين و شايد بهترين فيلمهاي دوران فيلمسازياش به نام خيابانهاي پايين شهر را با رابرت دنيرو و هاروي کايتل ساخت. فيلم توسط منتقد مشهور پالين کيل حمايت شد و اين تخته پرتابي براي مارتين بود. در اين فيلم کل سبک کاري مخصوص مارتين اسکورسيزي حاضر و آماده بود: فضاي مردانه، خشونت فراوان، جنايت و رستگاري کاتوليک، چهره خشن از نيويورک، تدوين فوق سريع و موسيقي راک غير قابل انکار. همچنين خلاقيت و هيجان و تازگي فوق العاده، حال و هواي گيرا، سبک مستندگراي گزنده و سبک خياباني که شايد منبع الهامي براي جان کاساوتيس و کارهاي اوليه ژان لوک گدار بود نيز در آن وجود داشت. (کاساوتيس فيلم اول او را کاري نااميد کننده براي چنين استعداد جوان خارق العاده اي مي دانست.)
به خاطر موفقيت اين فيلم الن برستين در سال 1974 او را براي کارگرداني فيلم آليس ديگر اينجا زندگي نمي کند انتخاب کرد. اما با اينکه فيلم بسيار مورد توجه واقع شد و يک اسکار بهترين بازيگر نقش اول زن براي برستين به دنبال داشت، به اين دليل که شخصيت محورياش يک زن بود، يک فيلم خلاف قاعده در کارنامه کارگرداني مارتين در دوره اوليه فيلمسازياش به شمار ميرود.
مارتين براي کشف ريشههاي نژادياش مستندي به نام آمريکايي ايتاليايي ساخت که پدر و مادرش، چارلز و کاترين اسکورسيزي، در آن در نقش خودشان ايفاي نقش مي کردند. آن دو بعدها در همه فيلمهاي مارتين حداقل يک حضور افتخاري داشتند و پدر هم عضوي از مجموعه او شد.
مارتين دو سال بعد با فيلم ديگري جهان سينما را تکان داد. شيوه کارگرداني او در راننده تاکسي (1976) تابه حال بسيار مورد تقدير قرار گرفته است: استفاده از قطعهاي پرشي، نورپردازيهاي اکسپرسيونيستي و استفاده از نماهاي نقطه نظر و حرکات آهسته براي نشان دادن حالتهاي روحي شخصيت نخست. بخشي از موفقيت فيلم مربوط به حضور رابرت دنيرو در نقش اصلي و همچنين جودي فاستر در يک نقش فوق العاده جنجالي و هاروي کايتل بود. اين فيلم شروع يک همکاري طولاني مدت با نويسنده فيلمنامه پل شرايدر هم بود که موضوع اصلي فيلم را با ارجاعهاي مستقيمي به کارهاي فيلمساز فرانسوي روبر برسون و خصوصا فيلم جيب بر او (بويژه تم روزشمار يک فرد مجرد/عقدهاي که رستگار ميشود) نوشته بود و در کارهاي بعدياش هم به فيلمهاي برسون گريز زد؛ از جمله ژيگولوي آمريکايي و سبکخواب و همينطور يکي از فيلمهاي بعدي اسکورسيزي نجات دادن مرده.
اين فيلم اسکورسيزي با وجود جنجالهاي هنگام نمايش فيلم، پنج سال بعد هم دوباره سر زبانها افتاد، وقتي که جان هينکلي يک توطئه ترور براي رييس جمهور وقت دونالد ريگان ترتيب داد و علت آن را تاثير عميق شخصيت جودي فاستر در فيلم عنوان کرد. (در فيلم هم تراويس بيکل يک سناتور را ترور مي کند.)
راننده تاکسي نخل طلاي سال 1976 را از جشنواره کن دريافت کرد و نامزد 4 جايزه اسکار از جمله بهترين فيلم بود که در هيچکدام موفق نبود.
بعد از آن، مارتين بازي در نقش چارلز منسون در فيلم درهم و برهم و نقشي در يک سرخ بزرگ از ساموئل فولر را رد کرد. اما بازي در نقش يک گنگستر در فيلم کانون بال به کارگرداني پل بارتل را پذيرفت. او همان وقتها بود که دو پروژه با عنوان تابستان جن زده درباره مري شلي و زانوي زخمي با بازي مارلون براندو در ارتباط با قتل عام سرخپوستان را ناتمام رها کرد.
موفقيت هنري راننده تاکسي، باعث شد اسکورسيزي اولين فيلم پرهزينهاش را کارگرداني کند. يک موزيکال فوق العاده سبکدار به نام نيويورک نيويورک. اداي دين خالصانه اسکورسيزي به زادگاهش و موزيکال کلاسيک هاليوودي او با شکست تجاري و انتقادي مواجه شد. اين فيلم سومين همکاري کارگردان با رابرت دنيرو بود و ليزا مينلي (يک اداي دين به وينسنت مينلي پدرش که کارگردان افسانه اي برخي از بهترين موزيکالهاي تاريخ سينما است) نيز در آن بازي داشتند. با وجود ظاهر پرطمطراق معمول فيلمهاي اسکورسيزي و شجاعت سبک مدارانه آن، بسياري از منتقدان عقيده داشتند که نزديک شدن اين فيلم به يک حال و هواي استوديويي باعث شده کندتر از کارهاي قبلي او باشد. اما باز هم اغلب موضوعات کليدي فيلم درباره جنون و ناامني مردانه (که ارتباط موضوعي مستقيمي با خيابانهاي پايين شهر، راننده تاکسي و فيلم بعدي اش گاو خشمگين داشت) در آن ديده ميشد.
برخورد نااميد کننده منتقدان و مردم در مقابل نيويورک نيويورک باعث شد مارتين دچار افسردگي شود. در اين زمان اعتياد او به کوکايين به شکل جدي افزايش پيدا کرده بود. با اين وجود توانست يک مستند فوق العاده تحسين شده درباره آخرين کنسرت گروه The Band با نام آخرين والس را بسازد. اين کنسرت در وينترلند بالروم در سان فرانسيسکو انجام شد و يکي از گرانترين مجموعه خوانندگاني که در يک کنسرت دور هم جمع شده بودند را در بر ميگرفت. درگيري اسکورسيزي در ديگر پروژهها باعث شد نمايش فيلم تا سال 1978 به تعويق بيافتد. مارتين يک مستند ديگر به نام پسر آمريکايي که در سال 78 به نمايش درآمد را هم ساخت که درباره استيو پرينس، همان اسلحه فروش مغروري که در راننده تاکسي بازي کرد بود. پس از آن يک دوره استفاده مداوم الکل سلامتي مارتين را به خطر انداخت.
خيليها معتقدند رابرت دنيرو تاثير بسيار زيادي در متقاعد کردن مارتين اسکورسيزي براي ترک کوکايين و ساخت (به اعتقاد خيلي ها) بهترين فيلم اش گاو خشمگين داشته است. رابرت او را متقاعد کرد که ديگر نمي تواند فيلمي بسازد و مارتين هم تمام انرژي اش را براي ساختن اين بيوگرافي خشن از قهرمان ميان وضع، جيک لاموتا (گاو برانکسي)، صرف کرد. فيلم به عنوان يک شاهکار سينمايي ارزيابي شد و از سوي مجله بسيار معتبر سايت اند ساوند انگلستان به عنوان بهترين فيلم دهه 80 انتخاب شد. فيلم نامزد هشت جايزه اسکار از جمله بهترين فيلم، بهترين بازيگر مرد براي رابرت دنيرو و اولين نامزدي مارتين براي بهترين کارگرداني بود. دنيرو جايزه را برد و تلما شون ميکر براي تدوين هم همينطور اما اسکورسيزي مبارزه را به رابرت ردفورد که جوايز اصلي را براي کارگرداني آدم هاي عادي بدست آورده بود باخت.
گاو خشمگين به صورت سياه و سفيد با کنتراست بالا فيلمبرداري شده بود و شايد بتوان گفت که سبک کارگردان در اين فيلم به اوج خودش رسيده بود. راننده تاکسي و نيويورک نيويورک عناصري از اکسپرسيونيسم را براي نشان دادن مشکلات روحي شخصيت اصلي استفاده کرده بود اما اينجا اين سبک به اوج خودش رسيده بود: حرکات آهسته گسترش يافته، نماهاي تراکينگ پيچيده، اعوجاج عجيب پس زمينه (ابعاد رينگ بوکس مسابقه به مسابقه تغيير مي کردند) و همينطور موضوع. نگراني هاي خيابان هاي پايين شهر و راننده تاکسي هم ادامه داشت. مردان نامطمئن، خشونت، جرم و جنايت و رستگاري.
با اينکه فيلمنامه فيلم توسط پل شرايدر و مارديک مارتين (يکي از نويسندگان خيابانهاي پايين شهر) نوشته شده بود اما فيلم نهايي بسيار با فيلمنامه اوليه شرايدر متفاوت بود. فيلمنامه بعدها چندين بار توسط نويسندگان مختلفي از جمله جي کاکس (که بعدها در نوشتن عصر معصوميت و دار و دسته نيويورکي همکاري کرد) بازنويسي شد. اما نسخه نهايي توسط اسکورسيزي و رابرت دنيرو نوشته شد.
فيلم بعدي اسکورسيزي پنجمين همکاري او با رابرت دنيرو سلطان کمدي (1983) بود. يک هجويه تيره و تار درباره رسانه و شهرت که به وضوح با فيلمهاي پرشوري که او تا به اين زمان ساخته بود تفاوت داشت. در مورد شکل ظاهري فيلم هم همين طور بود. فيلم جنب و جوش کمتري نسبت به سبک کارياي که کارگردان تا اين زمان نشان داده بود داشت و از نماهاي ساکن و برداشت هاي طولانتري استفاده کرده بود. اکسپرسيونيمي که در کارهاي اخير او بود اينجا کاملا جايش را به سورئاليسم داده بود. با اين وجود باز هم سبک اسکورسيزي کاملا واضح بود: فيلم با اين که از نيويورک دور شده بود بسياري از ويژگيهاي مشترک را از راننده تاکسي به عاريت گرفته بود. اما روي مشکل تنهايي شخصيت نخست که به او وجهه يک شمايل عمليات جنايي ميداد تمرکز نکرده بود. سلطان کمدي در گيشه شکست خورد اما از آن زمان تاکنون بسيار مورد ستايش منتقدين قرار گرفت. به نظر ميرسد که موضوعات مطرح شده در فيلم و تهي بودن صنعت نمايش و عقدههاي شهرت در اين زمانه بيشتر وجود داشته باشد تا آن زماني که فيلم به نمايش عمومي درآمد.
کار بعدي اسکورسيزي يک حضور افتخاري در فيلم پاولووا: زني براي هميشه بود که ابتدا قرار بود توسط يکي از اسطورههاي زندگياش مايکل پاول کارگرداني شود. پس از اين فيلم در نقشي مهمتر در فيلمي درباره موسيقي جاز اثر برتراند تاورنيه با نام round Midnight ظاهر شد.
در سال 1983 اسکورسيزي فعاليتاش را روي يک کار شخصي که سال هاي متمادي با آن درگير بود متمرکز کرد. آخرين وسوسه مسيح فيلمي بود بر اساس کتاب سال 1951 به همين نام و نوشته نيکوس کازانتزاکيس. اين کتاب توسط بارابارا هرشي در همان سالهاي انتهايي دهه 1960 زماني که هر دو به دانشکده نيويورک ميرفتند به او معرفي شده بود. ابتدا قرار بود که فيلم توسط کمپاني پارامونت ساخته شود اما کمي بعد از آن که تصاوير اوليه گرفته شد پارامونت تحت فشارهاي گروههاي مذهبي از کار کنار کشيد. در اين نسخه سال 1983 که ناتمام ماند آيدان کويين در نقش مسيح و استينگ در نقش پونتيوس پيليت ظاهر شدند.در نسخه سال 1988 اين نقشها توسط ويليام دافو و ديويد بووي ايفا شد.
همانطور که مارتين در مستند فيلمساختن براي زندگيتان: ساخت پس از ساعت ها در سال 2004 شرح مي دهد پس از عدم موفقيت در ساخت اين پروژه دوباره حرفهاش در نقطه بحراني قرار گرفت. مارتين با مشاهده دنياي تجاري دهه 80 هاليوود، که هر روز بيشتر بر فيلم هاي سبکدار و شخصياي که او و بقيه همتاياناش در دهه 70 مي ساختند و در دنيايي که ديگر از اين شکل کارها کسي لذت نمي برد، تصميم گرفت به نگاه کاملا جديدي در کار بعدياش نزديک شود. او در پس از ساعتها در سال 1985 دوباره به همان زيبايي شناسي که رابطهاش را با آن قطع کرده بود برگشت ، تقريبا همان سبک فيلمسازي زيرزميني که تنها هدفش زنده ماندن بود. اين فيلم که با بودجه بسيار ناچيزي در لوکيشني در سوهو در حول و حوش منهتن فيلمبرداري شده بود يک کمدي سياه درباره يک شب نحس براي يک ويراستار مهربان نيويورکي با بازي گريفين دان بود که بازيگران متفاوتي مثل تري گار و چيچ اند چانگ نقشهاي کوتاهي در آن بازي کردند. اين فيلم با وجودي که کمي با سبک اسکورسيزي متفاوت بود، با اين حال با فيلم هاي محبوب کم بودجه کالت دهه 80 مثل يک چيز وحشي اثر جاناتان دمي و Repo Man اثر الکس کاکس متناسب بود.
در سال 1986 اسکورسيزي دنباله فيلم تحسين شده پل نيومن، بيليارد باز، (1960) (که فيلم روح و جسم کارگردان اين فيلم رابرت راسن تاثير عميقي روي گاو خشمگين داشت) را با عنوان رنگ پول با بازي تام کروز بازسازي کرد و در همين زمان روي موزيک ويديوي مشهور مايکل جکسون با عنوان بد (1987) هم کار کرد. با وجود سبک ظاهري کاملا مشخص فيلم، رنگ پول اولين حمله اسکورسيزي به جريان اصلي سينماي تجاري بود. موفقيت نصفه و نيمه فيلم باعث شد که او دوباره به ساخت پروژهاي که سالها انتظارش را مي کشيد برگردد: آخرين وسوسه مسيح.
پس از يک کار نصفه و نيمه در سينماي تجاري هاليوود در اواسط دهه هشتاد اسکورسيزي، در سال 1988، به همان فيلمسازي شخصياش با يک فيلمنامه پل شرايدري بازگشت. مارتين در آخرين وسوسه مسيح به جاي ارائه يک تصوير قدسي از حضرت مسيح به او چهره اي مادي داده بود. فيلم حتا پيش از اکران اعتراضهاي زيادي برانگيخت، و همين اعتراضهاي جهاني در برابر موضوعي که به زعم آنها کفرآميز بود اين فيلم کم بودجه را به يک حساسيت رسانهاي تبديل کرد. بيشتر اعتراضات به صحنه هاي پاياني و جايي که مسيح در رويايش با مريم مجدلينه ازدواج ميکند مربوط بود. عليرغم اين ها فيلم براياش يک نامزدي ناموفق براي کسب عنوان بهترين کارگردان در آکادمي اسکار به همراه آورد.
ر سال 1989 اسکورسيزي به همراه وودي آلن و فرانسيس فورد کاپولا سه گانهاي به نام داستان هاي نيويورکي ساختند که بخش مربوط به مارتين درسهاي زندگي نام داشت.
بعد از يک دهه پرمشقت، حماسه گانگستري رفقاي خوب (1990) يک بازگشت به فرم شخصي اسکورسيزي به حساب ميآمد و همچنين بهترين فيلم او پس از گاو خشمگين. مارتين با وجود دنيرو و جو پشي، نمايشي شجاعانه از تکنيک سينمايياش را ارائه کرد و شهرت و اعتبارش نيز دوچندان شد. اين فيلم هنوز هم به عنوان يکي از بزرگترين دستاوردهاي کارگرداني او به شمار ميآيد. با اين که فيلم پيشرفتي در لحن کارهاي کارگردان بود و بخشي از تکامل تکنيکي دوران حرفهاي اش به شمار ميآمد اما برخي به کمبود حس در اين فيلم انتقاد کردند. اما با اين حال باز هم بسياري از رفقاي خوب به عنوان يک نمونه مثال زدني و اوج هنر تکنيکي سينمايي مارتين نام ميبرند. اين بار هم اسکورسيزي براي بهترين کارگرداني نامزد شد که آن را به کارگردان تازهکار فيلم رقص با گرگها، کوين کاستنر، باخت.
اسکورسيزي در سال 1990 در نقش کوتاه ونسان ونگوک در فيلم روياهاي کارگردان افسانه اي سينماي ژاپن آکيرا کوروساوا هم بازي کرد.
فيلم بعدي اش تنگه وحشت (1991) بازسازي فيلم مشهوري به همين نام در سال 1962 بود و هفتمين همکاري کارگردان با رابرت دنيرو به حساب ميآمد. اين فيلم بازگشت دوباره او به جريان اصلي سينما و يک تريلر سبک دار که بسيار تحت تاثير آلفرد هيچکاک و شب شکارچي (1955) چارلز لاتون بود به شمار ميرفت. تنگه وحشت نظرات انتقادي متفاوتي دريافت کرد و به خاطر وجود صحنههايي که خشونت مازوخيستي را به نمايش مي گذاشت تقبيح شد. با اين وجود موضوع بيپرده فيلم اين فرصت را به مارتين مي داد که حقهها و افکتهاي تصويري بسيار متفاوتي را تجربه کند. فيلم نامزد دو جايزه اسکار شد و نزديک 80 ميليون دلار فروش کرد. اين فيلم تا 13 سال بعد که هوانورد به نمايش درآمد به عنوان موفقترين فيلم او از لحاظ تجاري باقي ماند.
فيلم بعدي او عصر معصوميت (1993) از لحاظ ظاهري يک تغيير سبک براي فيلمساز بود. فيلم يک اقتباس باشکوه و خوش سر و شکل از رمان اديت وارتون از جامعه اواخر قرن 19 نيويورک بود اما وجود مايه هاي فلسفي و توجه به جزييات و تزيينات تصويري به وضوح دست و پاي مارتين را بسته بود.
کازينو (1995) يک فيلم خشن و پر خرج بود که درست همانند عصر معصوميت درباره مردي بود که زندگي کاملا مرتباش با اتفاقات پيشبيني ناپذيري ويران ميشود. اين حقيقت که فيلم يک فيلم خشن گنگستري بود طرفداران کارگردان که با فيلم متفاوت قبلياش جا خورده بودند را بيشتر راضي کرد. کازينو هم نظرات متفاوتي را برانگيخت که بيشتر انتقادات متوجه شباهت سبکي اين فيلم با رفقاي خوب بود و از همه واضح تر به بازي گرفتن جو پشي در نقش يک روانپريش ولنگار. فيلم را شايد با فاصله بتوان خشنترين و از هم گسيختهترين فيلم اسکورسيزي به حساب آورد که صحنههاي ابتدايي آن تقريبا مستند به نظر ميرسيدند. ايرادات انتقادي هم با وجود اين حقيقت که فيلم (با مدت زماني نزديک به 3 ساعت) يک دستاورد تکنيکي فوق العاده بود کمي جلوهاش را از دست ميدهد.
اسکورسيزي در مستند فوق العاده 4 ساعته يک سفر شخصي با مارتين اسکورسيزي به درون سينماي آمريکا در سال 1995 از دوران سينماي صامت تا سال 1969 که کارگرداني را شروع کرده سفر مي کند اما همانطور که پس از آن ميگويد معتقد است که «نظرم را در مورد خودم و همقطارانم صائب نمي دانم.»
اسکورسيزي در فيلم بعدي اش کاندون (1997) طرفدارانش را بيشتر از عصر معصوميت شگفتزده کرد و سالهاي اوليه چهاردهمين دالاي لاما، اشغال تبت توسط چين کمونيستي و تبعيد دالاي لاما به هند را به تصوير کشيد. به غير از تفاوت موضوعي، اسکورسيزي در کاندون به يک شکل روايي و ظاهري تازه اي رسيد. ابزار دراماتيک سنتي جايش را به يک حس مديتيشن گونه داد که توسط تصاوير رنگارنگ به استادي و وضوح روايت شده بود.
فيلم در کوتاه مدت با جذابيت شهودياي که در بيننده بر مي انگيزاند بر شهرت کارگردان افزود. اما در دراز مدت مشخص شد که کاندون در بسياري از بررسي هاي کارنامه هنري کارگردان بيشتر به اين دليل که يک تغيير روش موضوعي/سبکي است کنار گذاشته ميشود. (بايد توجه داشت که اين دومين رويکرد او به رهبران مذهبي پس از آخرين وسوسه مسيح بود)
فيلم بعدي اش نجات دادن مرده (1999) بازگشت دوباره او به زمينههاي آشناي قبلياش بود. او و نويسندهاش پل شريدر يک طنز کاملا سياه بر مبناي کار قبلياشان، راننده تاکسي، ساختند. مانند همکاريهاي قبلي اسکورسيزي/شريدر –شايد هم بيشتر- نماهاي پاياني رستگاري پاياني فيلم بوضوح يادآور کارهاي روبر برسون بود.
در سال 1999 اسکورسيزي مستندي درباره سينماي ايتاليا تهيه کرد با نام گشت و گذار من در ايتاليا. اين مستند روي پروژه بعدي او دار و دسته نيويورکي که از کارگردانان بزرگ سينماي ايتاليا مثل لوکينو ويسکونتي تاثير گرفته بود و به شکل کامل در استوديوي مشهور شهر رم، چينه چيتا فيلمبرداري شد تاثير کاملا مشخصي داشت.
دار و دسته نيويورکي در سال 2002 و با بودجه اي بالغ بر 100 ميليون دلار احتمالا بزرگترين و وابستهترين فيلم او به جريان اصلي سينماي هاليوود تا به امروز است. اين فيلم هم مثل عصر معصوميت درباره نيويورک قرن نوزدهم است و بر بخش متفاوت زندگي اجتماعي آن دوره تمرکز ميکند (و مانند آن فيلم دانيل دي لوييس در آن بازي ميکند) در ميانه فيلمبرداري شايعات زيادي مبني بر اختلاف کارگردان با رييس استوديوي ميراماکس، هاروي واينستاين، هم وجود داشت. اما با اين که تمامي آنها تکذيب شد با اين وجود با توجه به نشانيهايي که در فيلم وجود دارد ميتوان اين فيلم را عاميترين فيلم اسکورسيزي دانست: لحن روايي فيلم چيزي است که همواره کارگردان از آن اجتناب کرده است از جمله شخصيتهايي که فقط براي نمايشدادن در فيلم حضور دارند يا بازگشت به گذشتههاي تشريحياي که در اين فيلم به وفور ديده ميشوند. موسيقي اصلي فيلم هم که توسط همکار قديمي او المر برنستاين ساخته شده بود در آخرين مراحل با آهنگساز عامتري مثل هاوارد شور تعويض شد و هنرمندان راک جريان اصلي مثل U2 و پيتر گابريل در آن کار کردند.
با اين وجود موضوعات اصلي فيلم مطابق علايق تثبيت شده کارگردان بود: نيويورک، خشونت به عنوان يک ويژگي بومي، تفاوتهاي فرهنگي ناشي از تفاوتهاي نژادي. فيلم براي پخش در زمستان سال 2001 برنامه ريزي شده بود (براي شرکت در مراسم اسکار) اما مراحل نهايي آمادهسازي فيلم تا اوايل سال 2002 به طول انجاميد و استوديو اکران فيلم را براي نزديک به يک سال به تعويق انداخت تا آن را در فصل اسکاري در اواخر 2002 به نمايش در بياورد.
در فوريه 2003 دار و دسته نيويورکي نامزد چندين اسکار شد از جمله بهترين فيلم، بهترين کارگرداني و بهترين بازيگري براي دانيل دي لوييس. اين چهارمين باري بود که اسکورسيزي نامزد اسکار بهترين کارگرداني مي شد اما اين بار هم آن را به رومن پولانسکي باخت.
سال 2003 فيلم بلوز که يک مستند پرخرج درباره تاريخ موسيقي بلوز از ريشههاي آفريقايي آن تا خليج مي سي سي پي و بعد از آن بود نيز به نمايش در آمد. 7 فيلمساز از جمله ويم وندرس، کلينت ايستوود، مايک فيگيس و خود اسکورسيزي هر کدام يک فيلم نود دقيقهاي ساختند که بخش ساخته او «حس بازگشت به وطن» نام داشت.
فيلم بعدي اسکورسيزي هوانورد (2004) يک فيلم پرخرج و غول آساي زندگينامهاي درباره کارگردان، تهيه کننده و مولتي ميليونر نامعقول افسانه اي و پيش گام صنعت هوانوردي هاوارد هيوز بود. اين فيلم هم مثل دار و دسته نيويورکي و شايد از آن بيشتر مثل نيويورک نيويورک، کوشش ديگري فيلمساز براي پيوند حساسيتهاي شخصي اش با دوران طلايي هاليوود بود. فيلم با موفقيت هنري و تجاري همه جانبهاي مواجه شد و همچنين توسط آکادمي اسکار هم تحويل گرفته شد.
هوانورد در مراسم گلدن گلاب نامزد شش جايزه از جمله بهترين فيلم، بهترين کارگرداني، بهترين فيلمنامه و بهترين بازيگر درام براي لئوناردو دي کاپريو شد و سه جايزه شامل بهترين فيلم، کارگرداني و بازيگر درام را هم برد. در ژانويه سال 2005 هوانورد با نامزدي در 11 رشته بيشترين فيلمي بود که نامزد ميشد. فيلم در اکثر رشتههاي اصلي نامزد دريافت جايزه شد از جمله بهترين فيلم، بهترين کارگرداني (براي پنجمين بار) و بهترين بازيگر مرد (لئوناردو دي کاپريو) بهترين بازيگر نقش مکمل زن (کيت بلانشت) و بازيگر نقش مکمل مرد (آلن آلدا). اما فيلم تنها 5 اسکار گرفت: بهترين بازيگر نقش مکمل زن، بهترين طراحي صحنه، بهترين طراحي لباس، تدوين و فيلمبرداري. اسکورسيزي اين بار هم جايزه را به کلينت ايستوود و دختر ميليون دلارياش واگذار کرد.
مارتين امسال فيلم مرده را بر پرده سينماها دارد که يک درام جنايي است که در بوستون ميگذرد و بر اساس يک درام هنگ کنگي به نام کار و کسب جهنمي ساخته شده است. اين سومين همکاري دي کاپريو و اسکورسيزي و اولين همکاري جک نيکلسون و مت ديمون است.
بد نيست بدانيد :
- مي گويند قرار است اسکورسيزي در چهارمين همکارياش با دي کاپريو ظهور تئودور روزولت را بسازد که قرار است در سال 2008 به نمايش درآيد.
- در گفتگويي که با تلما شون ميکر انجام شده او تاکيد مي کند که پروژه بعدي مارتين سکوت اقتباسي از رمان نويسنده ژاپني شوساکو اندو خواهد بود که براي نمايش در سال 2008 برنامه ريزي شده است. او آرزو کرده است که مارتين اين بار موفق به ساختن اين فيلم شود. قرار است خاوير باردام در اين فيلم به ايفاي نقش بپردازد.
- در 5 ژانويه سال 2005 اسکورسيزي نشان افتخار دولت فرانسه را در پاريس براي خدماتش به سينما دريافت کرد.
- مارتين اسکورسيزي و رابرت دنيرو در مصاحبه اي اعلام کردهاند که دارند روي يک فيلمنامه درباره دوران بچگياشان و محلهاي که هر دو در آن زندگي مي کردند کار مي کنند.
- اسکورسيزي تا به حال 5 بار نامزد دريافت جايزه اسکار شده است که هيچگاه موفق به دريافت آن نشده. در اين ليست کارگردانان بزرگ ديگري مثل آلفرد هيچکاک (5 بار)، رابرت آلتمن (5 بار)،استنلي کوبريک (4 بار)، فدريکو فليني (4بار)، اينگمار برگمان (3 بار) و ديويد لينچ (3 بار) بودهاند که هيچکدامشان در بخش رقابتي اسکار نگرفتهاند اما آلتمن،هيچکاک، فليني و برگمان اسکار افتخاري دريافت کردهاند. جان استوارت در اسکار سال 2006 با طنز به اين مسئله پرداخت و زماني که گروه Three 6 Mafia اسکار بهترين آواز را دريافت ميکردند گفت «براي آنهايي که نتايج را تعقيب مي کنند: مارتين اسکورسيزي بدون اسکار، Three 6 Mafia يک اسکار.»
- طبق گفته تلما شونميکر تدوينگر اسکورسيزي کسب جايزه اسکار خيلي براي او مهم است: «ما خيلي شانس آوردهايم که هنوز هم داريم فيلم مي سازيم.» اسکورسيزي يک بار برنده نخل طلاي کن شده و سه تا از فيلم هايش، راننده تاکسي، رفقاي خوب و گاو خشمگين جزء 100 فيلم برتر تمام دوران مجله تايم هستند و اين مسئله او را بالاتر از بزرگاني مانند برگمان، فليني، کوروساوا، اورسن ولز، جان فورد، ژان رنوار و آلفرد هيچکاک قرار مي دهد
سينماي ما
نظرات فراموش نشود![]()
استفاده از مطالب وبلاگ با درج منبع بلا اشکال است.
نوشته شده توسط حسام ذکا خسروی در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 15:32 موضوع | لینک ثابت
THE DEPARTED
خلاصه داستان :
يکي از ماموران اداره پليس شهر بوستون به اسم بيلي کاستيگان از سوي دو تن از فرماندهانش يعني کاپيتان کوئينان و سرجوخه ديگنام ماموريت پيدا مي کند تا بصورت ناشناس در تشکيلات يک باند گانگستري بسيار مهم و خطرناک که رهبري آن برعهده فردي به اسم فرانک کاستلو است نفوذ نمايد تا خبرهاي آنجا را به اداره پليس منتقل کند . از سوي ديگر يکي از افراد مهم و وفادار به کاستلو به اسم کالين ساليوان بعنوان يک پليس به اداره پليس شهر مي پيوندد تا براي کاستلو خبرچيني کند . پس از گذشت مدتي از اين اتفاقات بيلي پي مي برد که گانگسترها يک جاسوس در اداره پليس دارند و کالين نيز از سوي ديگر متوجه مي شود فردي در تشکيلات آنها براي اداره پليس جاسوسي مي کند . با اين وجود کالين و بيلي از ماموريت و هويت واقعي همديگر اطلاعي ندارند و هر کدام در تلاشند تا هر چه زودتر فرد جاسوس را بدام بيندازند .
------------------------------------------------------
نقد فیلم:
فیلم مرده (رفتگان) اخرین اثر مارتین اسکورسیزی کارگردان شهیر امریکا است این فیلم اقتباسی از یک فیلم هنگ کنگی به نام روابط جهنمی به کارگردانی اندرو سوفای ماک میباشد .شاید برای اسکورسیزی ساختن یک اثر اقتباسی زیاد جالب نباشد اما ارتباط دادن این اثراز سینمای هنگ کنک با یک فرهنگ پیچیده کار هرکسی نیست!شاید نکته ای که بیش از پیش و جدا از روایت داستان به چشم میخورد موضوع مهاجران ایرلندی است و واژه ایرلندی که ما به کررات در این فیلم میشنویم و جالب اینجاست که اکثر کاراکترهای داستان هم ایرلندی هستند اسکورسیزی در این باره میگوید: سینمای کلاسیک هالیوود را خیل