آمد بهار اي دوستان منزل سوي بستان کنيم
گرد غريبان چمن خيزيد تا جولان کنيم


امروز چون زنبورها پران شويم از گل به گل
تا در عسل خان جهان شش گوشه آبادان کنيم


آمد رسولي از چمن کاين طبل را پنهان مزن
ما طبل خان عشق را از نعره ها ويران کنيم


بشنو سماع آسمان خيزيد اي ديوانگان
جانم فداي عاشقان امروز جان افشان کنيم


آتش در اين عالم زنيم وين چرخ را برهم زنيم
وين عقل پابرجاي را چون خويش سرگردان کنيم


کوبيم ما بي پا و سر گه پاي ميدان گاه سر
ما کي به فرمان خوديم تا اين کنيم و آن کنيم


ني ني چو چوگانيم ما در دست شه گردان شده
تا صد هزاران گوي را در پاي شه غلطان کنيم


خامش کنيم و خامشي هم مايه ديوانگيست
اين عقل باشد کآتشي در پنبه پنهان کنيم

 ( حضرت مولانا )

 

 

                                                            عکس

                                                               قدم منه به خرابات جز به شرط ادب

                          که سالکان درش محرمان پادشه اند

 

سلامي پر قدرت به شما عزيزان دوست داشتني ببخشيد از اينکه اين پست را دير زدم ميخواستم آخرين لحظات سال کهنه را با شما خوبان باشم ولي خوب سعادت اينرا نداشتم ...

امسال سال خوب و نکوئي بود و عالي البته هر سال و هميشه و لحظات زيبا هستند و اين افراد هستند که لحظات را ميسازند و اين عشق بوده که از ازل با آدم بوده و تا ابد نيز او را تنها نميگذارد و اينجاست که ديگه افراد هستند که کوس انا الحق زدن حلاج را برگزينند يا ...
امسال خيلي ها از بين ما رفتند و گردش ديار ادامه دارد ...
افرادي که تا آخرين لحظات عاشق هنر و پيشه خود بودند , خوب زيستند و .... رفتند .
زيستن و لحظه را با خوبي و عشق سپري کردن ...
سال هشتاد و هفت هجري شمسي را پر از عشق و دوستي و موسيقي ميبينم , سالي که کسي ديگر رو به هر دليلي نيازارد , و به خاطر خودخواهي خود همديگر رو از عشق هم محروم نکنند و تا جون دارند همديگر رو تا ابد دوست داشته باشند و به مانند پيرمردي باشند که تو شلوغي خريد عيد همسر خود را که از پا فلج بود و در ويلچري نشسته بود با تمام وجود و عشق به جلو ميراند و يا به مانند پيرمردي مجنون که در کوچه پس کوچه هاي شهر به زمزمه اين شعر
" در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد  حالتي رفت و محراب به فرياد آمد "
به دنبال همسر فوت شده اش ميگشت.
بياييد با هم بودن را احساس کنيم , با هم بودن از سر عادت , نه بلکه با عشق
دوستي هايمان عادت نباشه و عشق مون روزمره نشود ...
بلکه براي اينکه نگاه هايمان به هم گره بخورد لحظه شماري کنيم .
عاشقانه همديگر رو دوست داشته باشيم , عاشق نفس کشيدن , عاشق يک صبح بهاري بارون خورده و خيس , عاشق با هم بودن , عشق از سر محبت نه نفرت ...

بايد دوست داشتن را فکر کرد ... به راحتي از کنار هم نگذشتن را و لحظه ها را شادمان سپري کردن ...
برخي دوستان , همراهان و ياران غار شايد فقط هفت روز همديگر رو دوست داشته باشند و اون زماني است که يکي از نزديکاشون يا همسايه اي سفر ديار باقي را آغاز ميکند و تا شب هفت مرحوم و زمانيکه حجله راسر کوچه ميبنند , يادشون مي افته که ... اي بابا , عشق هم هست ...
سهراب گفت  : تا سقايق هست زندگي بايد کرد ولي من ميگم زماني هم که شقايق نبود باز هم زندگي جاري است ولي زمانيکه عشق مفهوم خودش را در ميان افراد از دست دهد ديگر زندگي براي آنها مفهومي نخواهد داشت .
چرا که تمام جهان , کائنات , زمين , خورشيد , آسمان , عشق را

از حضرت حق , وام گرفته اند .
اگر عشق نبود , دريا با سخاوت , آسمان با کرامت , خورشيد با نجابت و زمين با فروتني بامني که عشق را درک نکرده ام , روي نمي آوردند ...
خوشحالم که در اين لحظات خوش با شما عزيزان هستم .
اين نکته بسيار مهم نبايد فراموش شود که هر احوالي که الان داريد نتيجهافکاري است که داشتيد پس بياييد افکارمان را همراه با عشق قوام بخشيم و رو به آينده اي روشن حرکت کنيم ....
امسال با وجود گرم شما بحث هاي موسيقي و سينما را دنبال خواهيم داشت .

 

 

 

حق نگهدارتون

 

مطربان رفتند و صوفی در سماع

                                      عشق را آغاز هست انجام نیست

 

 

                                          

 


 

نوشته شده توسط حسام ذکا خسروی در جمعه نهم فروردین 1387 ساعت 20:0 موضوع دل نوشته ها | لینک ثابت